Lilypie First Birthday tickersLilypie First Birthday tickers معجزه خداوندگار

معجزه خداوندگار

آرتیمان..نامت چون شکوه تخت جمشید؛جاودانه باد

   این جمعه تصمیم گرفتیم که شما رو ببریم پارک ساعی..تا هم تاب بازی کنی و هم از پیاده روهای بزرگ اونجا استفاده کنی واسه ماشین سواری....

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

 

فروردین ٩٠ هم رسید...

این دومین بهار زندگی شماست...

امیدوارم که ١٢٠ تا بهار رو ببینی...

اول به عکسهای مربوط به باز کردن هدایا میپردازیم...

 

من و شما با مامانی و بابایی رفته بودیم محموداباد...

این عکس هم یک نمایش عروسکی رو توی محمودابادنشون میده که شما رفته بودی جلوی سن و میرقصیدی...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

آرتیمان ما بالاخره در بهمن ٨٩ به اولین مسافرت خودش رفت...

که از شانس خوبش یک مسافرت هوایی به دبی بود...

گرچه مامان و بابا برای بار پنجم بود که میرفتن ولی هربار که میری ..یک جا  و چیز جدیدی کشف میکنی که دفعه قبل ندیدی...

شما توی فرودگاه و هواپیما خیلی آقا بودی..هزار ماشا....

این هم یک عکس از شما که بر روی ماشین نظافت فرودگاه نشستین...

 

هتل ما در کنار بلندترین برج دنیا به نام برج خلیفه بود...(ببخشید.ولی همش توی عکس جا نمیشه!!!!!!)

این هم شما در باغچه هتل با منظره برج خلیفه

 

این هم شما در آلاچیق هتل

 

باقی عکسها در ادامه مطلب....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

این هم چند تا عکس از بابا نوئل....

.

.

.

.

 

خووووووووووب...

پیشنهاد می کنم که عکسهایی رو که در ادامه مطلب گذاشتم .از دست ندید....


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

رااااااستی...

هیچ یادم نبود..شب یلدا شب آخرپاییز است...

پس باید عکسهای پاییز رو هم بزاریم....

 

پاییزه..پاییزه...برگ درخت میریزه...

 

هوا شده کمی سرد.... روی زمین برگ زرد

 

 

و٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

یک اتفاق خوب دیگه ای که افتاد..شب یلدا بود

گرچه به دلیل شرایط شغلی مامان و بابا و اینکه اون روز رو تا دیروقت باید سر کار باشن

ما اصولا شب یلدا رو جایی نمیریم(یعنی جونی واسه شب زنده داری نمیمونه)

ولی در آتلیه که میشه از این مناسبت عکس گرفت...

دکور شب یلدا آخرین فیگور بود و شما حوصله تون سر رفته بود..

ولی وقتی انارهای سفره رو به شما دادن و شروع به خوردن کردی..تا حدودی مجددا

همکاری کردی...

بعد هم که تفالی زدی بر حضرت حافظ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

خووووووووووووووب...

بعد از گذشت زمان بسیار طولانی ..تصمیم به روز رسانی وبلاگ شما کردم...

 

توی این مدت اتفاقات زیادی افتاده و شما کم کم داری مردی میشی(ماشا...)

ایشا..سعی میکنم مطالب رو به روز برسونم

 

اول از هرچیز باید عکسهای تولد یک سالگی رو که قولشون رو داده بودم بزارم:

این هم بعضی از عکسها:::

و البته اینها...

 

و...

و....

 

 

 

خوب...

باقی عکسها رو هم توی ادامه مطلب میزارم.................


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

چه روزای خوبی بود..۴ روز تعطیلی پشت هم...

این هم عکس های اون روزها:

داااااااااااااالیییییییی!!!!!!

این ٢ تا عکس هم کاوی تولد مامان وبابا به شماس:

خوشحالم که از هدیه ات خوشت اومده...

ایشا..چرخش واست بچرخه!!!!!!!!

میبینم که چشم مامانی رو دور دیدی........

خوب دیگه ...

باقی ماجراهای اون روزا توی

ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

آرتیمان....تولدت مبارک

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

 

بلاخره روزموعودرسید...روز تولدتو...تویی که تمامی

 هستی ما نشآت از وجود معصوم تو میگیرد.

 جدا برایت آرزوی بهترینها رو همراه با سلامتی  از پروردگار حامی تودارم...

فقط خود خدا ی مهربون میدونه که از روز به دنیا اومدنت تا این لحظه چه

عذابی متحمل شدیم.....ولی باز هم خدا رو شاکرم..چون با همه سختیها باز هم تو رو به ما برگردوند...با مصلحت خالق نمیشود مبارزه کرد...

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

 

خوب...

از این حرفها که بگذریم میرسیم به جریانات مفصل جشن تولد شما...

از چند ماه پیش مرتب آقای پدر میگفت که دوست داره واسه جشن ١ سالگی شما یک جشن مفصل بگیره...

خوب حق هم داشت ...میگفت واسه به دنیا اومدنش نتونستیم هیچ مراسمی بگیریم..

هرچی به ماه تولد نزدیکتر میشدیم من بیشتر سبک و سنگین میکردم...

جشن جدا واسه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه دل من وبابایی؟؟؟؟؟؟؟   واسه سیر کردن شکم مهمونا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه چشم وهم چشمی؟؟؟؟؟؟؟؟یا واسه شادی دل گل پسرمون؟؟؟؟؟

پسر ما که فعلا هنوز اونقدری متوجه نمیشه که ما واسه اون جشن تدارک دیدیم...

پس قطعا مامانش و خودش خیلی اذیت خواهند شد...چون پسر منضبط ما باید راس ساعت ٧ شام بخوره و راس ساعت ٩ بخوابه!!!!!!!!!!!!

حالا آیا با وجود یک عالم مهمون همچین امکانی هست؟؟؟؟؟قطعا خیر!

مگه میشه به مهمون بگی ۶ بیا ٨ برو...!!!!!!!!!

پس آقای پدر رو راضی کردم که به جای گرفتن یک جشن مفصل..یک کیک خیلی خوشگل از یک جای خیلی معروف و خاص مثل کوک بگیریم و باتفاق واسه گرفتن عکس بریم آتلیه...

ایشون هم قبول کردن و جشن به سال بعد موکول شد...

البته ما بعد از آتلیه یک جشن کوچولوی ١۵ نفری هم تدارک دیدیم(البته خونه مامان سهی ...که هرموقع که شما لالاداشتی زودی در ریم_که همینطور هم شد_)

شما اون روز توی آتلیه خیلی همکاری کردی..فکر کنم به خودت هم خیلی خوش گذشت چون دائم یا نی نای میکردی یا دست میزدی یا بشکن!!!!!!!!

تقریبا ۶٠-٧٠% عکسات توی همین فیگوری!!!!!!!!

خانم یزدانی میگفت تا چند روز ما در مورد آرتی صحبت میکردیم...

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

ایشا...به محض حاضر شدن عکسها ...اونا رو توی وبت درج میکنم...

جشنت توی خونه هم خوب برگزار شد...گرچه شما همونطور که از قبل مامانت پیش بینی کرده بود از ساعت ٨ خسته و بیقرار بودی و ما به محض بریدن کیک و باز شدن هدایا فرار کردیم و مهمونا رو قال گذاشتیم تا شما زودتر به لالات برسی...

عکسای زیر راوی همین قضیه ان:

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

 

                            وشما و کیک تولدتون

و......

شما در حال باز کردن هدایا:( هدیه خاله پردیس)

اون یکی رو هم که مامان سهی و بابابزرگت زحمت کشیدن...

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

آآآآآآآآخ بمیرم واست که توی این عکس خستگی توی چشمای خوشگلت هم موج میزنه

اینجا هم رادمان و پگاه مثلا موهات رو فشن کردن...

...اینجا هم دیگه خیلی کلافه ای و بابابزرگ بغلت کرده که حال و هوات عوض بشه

راستی تا یادم نرفته...

از اونجایی که شما ٢ هفته تموم مریض بودی و ١٠ روز سفکسیم خورده بودی خیلی لاغر شده بودی و متاسفانه پیرهن مردونه خوشگلی که مامان واست از بی بی گپ خریده بود تو تنت زار میزد...

این توی عکسها کاملا مشوده...

ومتاسفانه عکسای آتلیه ات رو هم خراب کرده...

چندتا عکس هم از فردای تولدت که داریم میریم پیاده روی توی ادامه مطلب گذاشتم

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

چند تا عکس خوشگل داشتیم...منم دلم نیومد به وب اضافه نکنم

عکس از تولد مامانی:

عکسای قبل از رفتن مهمونی

 

 

 

 

بدون شرح!!!!!!!!!!!!!!

و............

ایشالله مطلب بعدی در مورد تولدته...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

دیروز آقای پدر و من به اتفاق آرتیمان رو واسه اکو و نوار قلب بردیم پیش دکترش...

...........دکتر سروش غفوریان...در بخش قلب کودکان دی

اینکه از شب قبلش خواب به چشام نیومد و تا ساعت 5/2 ظهر چه حالی داشتم ...

بماند.

اول که پرستارا و دستیارای دکتر گفتن که احتمالا آرتی اجازه نمیده که ما ازش نوار قلب بگیریم...

باید بهش دوای خواب بدیم...

ولی ما گفتیم حالا امتحان کنین...

خلاصه با 1000 دوز و کلک چند دقیقه خوابیده نگهش داشتیم تا نوار رو بگیرن...

ولی چطور دکی ازش اکو بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟

واااااااااااااای...ما بازی کردیم...دکی بازی کرد.....

ولی آرتی غررررررررررررررررر میزد...تا بالاخره اینم تموم شد...

قلب ما که نمیدونم تو دهنمون بود یا از سینه پریده بود بیرون....

جواااااااااااااااااااب چی شد؟؟؟؟؟؟؟

که دکتر گفت که خدا رو شکر از خوب هم بهتره و عالیه.......................

بطن رشد کرده و کامل شده...شریان ها همه قوی شدن...

فقط یک سوراخ ریزه که اونم مهم نیس...

این که چه حالی داشتم و چقدر خدا رو شاکرم..موضوعیه که فقط یک مادر میزانش رو درک میکنه

همینجا آرزو میکنم که دیگه هیچ نی نی رو تخت بیمارستان نخوابه....

                                                                                                                                آمین                                                                                            

نوشته شده در دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

بالاخره..دوستانی رو که فقط از طریق صفحه مانیتور باهاشون گپ میزدم

و با هم درد دل میکردیم ..ملاقات کردم...

روز خوبی بود...

گرچه آرتیمان تا ۴٠/۵ خواب بود و قرار هم ساعت ۶ بود...

ولی از اونجایی که من از خونه مامان اینا میرفتم و مسیرم کلا ٣ دقیقه بود ساعت ۵/۶ سر قرار بودم...

نمیدونم ولی چرا عکسام اینقدر تاریکن...

احتمالا خودم اتومات دوربین رو دسنکاری کردم..(یکی نیس بگه وقتی بلد نیستی چرا دست میزنی)

 

بدون شرح

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط parmis-moradi نظرات ()

كد ماوس